هر وقت تو این فصل هستم بیشتر عاشق می شم بیشتر دوست دارم تنها تو خونه بمونم و از تنهایم لذت ببرم . بیشتر دوست دارم نقاشی بکشم و با رنگها حال کنم البته اگه بشه اسم اون خط های کج و موج و اون رنگهای قاطی پاتی رو نقاشی گذاشت.
توی این روزها ی زرد و نارنجی انگار روزهامم از یک نواختی بیرون اومده کم کم داره رنگهای متفاوت می گیره .
در گیر خوندن کتاب شبهای سپید اثر داستایوفسکی هستم بد جوری به سرم زده .انگار یکی زندگی منو می دونسته ولی با قلم زیبا و روان اونو نوشته انگار سمیه همون آدم خیالباف هست با یه عشق افلاطونی که برای عشقش هر نوع فداکاری می کنه.و دست اخر فقط و فقط براش یه افسوس خواهد موند ......و موند
کاش کمی شهامت داشتم یا حتی کمی نوشتن رو بلد بوم تا داستان زندگیم رو بنویسم ......
تازگی ها احساس می کنم که کم کم دارم راه زندگیمو پیدا می کنم کم کم دارم عادات بچگانه ویه جورایی دلی زندگی کردنو فراموش می کنم و بیشتر به واقعیات تکیه می کنم سعی می کنم که کمتر دچار احساس بشم و با احساسم زندگی کنم بیشتر و بیشتر مطالعه می کنم وبیشتر و بیشتر فکر می کنم
شاید هم کمی برای فکر کردن دیر شده ......

و من در این روزها بهشدت حسرت میخورم. حسرت عمری که ناغافل هدر دادم و نفهمیدم و طاقش زدم با آنچه سزاوار نبود..
چه روزها در این یک سال که به گریه و شکایت نگذشت و چه ساعتهای زیبایی که به بدترین شکل تکه تکه نشد
سالی که گذشت هیچ کس بیش از خودم مایه آزارم نبود و نشد.. و امروز از کسی بیش از خودم دلگیر نیستم.
در این روزهای آخر دهه سی اتفاقی رخ داد که وادار شدم بیایستم و نگاهی بهپشت سر بیاندازم.. و حیرتزده متوجه شوم که گاهی چقدر مسائل رو سخت گرفتم
که شاید تو زندگی مسائل سختی پیش آید اما نوع نگاه ما انسانهاست که می تواند دشوارترین لحظات رو به گواراترین شکل بگذراند و همیشه دیگران رو مسئول اتفاقات افتاده ندونیم و شاید جایی ما هم اشتباه کردیم یا حتی اگه اشتباه هم نکردیم بابت رفتار دیگران خود خوری نکنیم و بهتره که در رویه خودمون تغییر بدیم تا بتونیم از کنار مسائل راحت تر عبور کنیم
.......چند روزی رو تو ماه رمضون به علت نوع کارم افطار رو مجبور بودم تو اداره بخورم و امان از شرایط نا مساعد افطاری اداره
توی حیاط یه چادری زده بودند و فرشی پهن شده بود و سفرهای که خوردنی های زیادی رو توش نمی دیدی کنار این سفره پر بود از انواع گربه و زنبور و حشرات دیگه
هرچه به خاطر شرایط نا مساعد گله کردیم کسی به دادمون نرسید و مجبور به تحمل شرایط بودیم
کنار دوستان توی چادر کذائی نشسته بودیم و یه لقمه نون پنیر می خوردیم و به غر غر های همکارمون گوش می دادیم
--.ای بچه ها حالم بهم خورد وای این گربه رو الان هست که بیاد وسط سفره بشینه وای این زنبوره رو مواظب باش نیشت نزنه حالم از این افطاریشون بهم خورد چقدر بد مزه است
خرمای سهمم رو در دهانم گذاشتم فکر کردم از این تلخ تر تا به حال خرما نخوردم لقمه ای دیگر و باز هم تلخ ....
اخ پس این تلخی دهانم به خاطر تلخی وضع موجود هست کم کم داشتم از خوردن دست می کشیدم که همکار تازه وارد گفت
---بابا این حرف ها رو ول کن یه چادرو یه درخت سبز رو به رو
یه سفره که توش غذای ساده هست کنار هم نشستیم و افطار می کنیم ما که نتونستیم شرایط رو عوض کنیم پس بهتره حالشو ببریم افطاری تو فضای باز هم حال خودشو داره کنار گربه ها
لقمه دهانم شیرین و شیرین تر شد....
شاید گاهی نگاه ما به زندگی باعث زجرمون می شه پس اگه از پس تغییر شرایط برنمی آییم بهتره نیست گذروندن این شرایط رو به خودمون آسان بگیریم تا دقایق تلخ هم به شیرینی سپری بشه
این شاید مثال ساده بود از درس بزرگ زندگی من توی آخرین روزهای دهه سی
...
پ.ن
راستش پست قبلی سودمنترین پستم بود چون از وقتی حبیب اقا این پست رو خونده سعی می کنه روزهایی که من تا ساعت ۱۰ شب خونه نیستم اشپزی کنه خرید کنه و با یه چای تازه دم ازم استقبال کنه البته تابه امروز این طوری بوده حالا نمی دونم تا کی این مواهب الهی ادامه دارد!!!!!!!

راستي نقد فيلم عطر -داستان يه قاتل رو هم خوندم خوب روي هم رفته بد نبودعلاوه به كار كردن كلي تونستم اطلاعات و دانسته هامو ارتقا بدم اما از بس چشمم به اين كامپيوتر لعنتي بوده داره از حدقه در ميام خوبه فردا خونه هستم مي تونم بيشتر از وقتم استفاده كنم
نزديك خونه كنار مغازه نون فانتزي پارك مي كنم مي رم داخل مغازه هر كي منو با اين ريخت و وضع ببينه حتما فكر مي كنه كه از جنگ برگشتم چند تا خانم برا خريد ميان داخل مغازه بوي عطرشون كل مغازه رو مي گيره طوري كه ديگه از بوي نون تازه خبري نيست نگاهم بهشون ميوفته اخر شيكي و تميزي و .... انگار قبل از اينكه بيرون بيان يه ۳ ساعتي رو پاي آيينه وقت گذاشتن
نون رو مي خرم و مي رم سمت ماشين ...
يكي از دوستان قديممو مي بينم كه با قيافه شيك و تر و تميز اومده بيرون قدم بزنه حال و احوالي مي كنم و از كارش مي پرسم
ميگه
ديگه نمي رم ديدم دارم پير مي شم واقعا سخته ترجيح مي دم كه وقتمو صرف رسيدگي به خودم و خانوادم بكنم!!!!!
از پله هاي آپارتمان ميام بالا بوي انواع غذا ها باعث مي شه دلم ضعف بره تو اين فكرم كاشكي يكي از غذا ها هم رو اجاق من بود در آپارتمان رو باز مي كنم حبيب زير كتري رو روشن كرده و رفته رو مبل خوابيده شيفت دومم شروع شده در عرض ۱ ساعت تا ۱.۵ شامو حاضر مي كنم چايي رو دم مي كنم يه دوش مي گيرم سبد ميوه رو پر مي كنم تا برنج دم بكشه ولو مي شم مي گم:آخي چقدر خسته ام
حبيب --تو هم كه هميشه خسته اي !!!!!!!!!!
مي مونم جوابشو چي بدم
پ.ن
حبیب بعد از خوندن این پست..
الو سمیه
--سلام
--این چیه نوشتی ؟ اینو نوشتی من امشب شام درست کنم؟؟؟!!نه جانم از شام خبری نیست

اما می خوام قبل از بیان این اتفاق یه نظر خواهی بکنم از همه شما دوستان عزیز می خوام نظرتونو برام بگین
سمیه در حال التماس![]()
الف-نظرتون در مورد حس ششم چیه؟؟؟؟؟؟؟
ب- تا حالا با آدمهایی که این حس رو دارن بر خورد کردین؟مثلا یه اتفاقی رو پیش گویی کنن ؟یا یهو تو یه فکری هستین براتون فکرتونو باز کنن؟؟؟
اگه اتفاقی از این دسته چیزها براتون یا برا نزدیکانتون افتاده خوشحال می شم برام بنویسین
منتظرم (البته منو با این پست سرزنشم نکنید شاید منم تو این نظرات شما جواب سوالات ذهنمو بگیرم)
پ.ن ..
دیروز پر بود از صدای بارون پاییزی .پر بود عطر و طعم مزه چای پشت پنجره خونمون .پر بود از یه آبگوشت خوشمزه توی یه رستوران سنتی شیک. پر بود از هوای عجیب غریب که گاهی آفتابی بود و می خندید گاهی گریه می کرد و می بارید گاهی دلش می گرفت و ابری بود .درست مثل زندگی چند ماه گذشته من .پر بود از یه شروع جدید .پر بود از موسیقی ناب سنتی .خلاصه کلام پر بود از آرامش
من عاشق پاییزم

ادامه مطلب...

وقتی دیدم که مثل من هم تو این دنیای مجازی زیاده کسانیکه که با تموم وجودشون می تونن مشکل منو درک کنن و برام همدردی کنن کلی بهم امید می ده و من امید وارم به آینده دور و نزدیک که خدا بهم بهترین هدیه ها رو عطا کنه .نعمت هایی که من توانایی نگه داری و مراقبت از اونها داشته باشته باشم
ذهنم پر شده از حرفهایی که نمی شه به راحتی برا هر کسی زد ولی راحت میشه اونو تو دنیای مجازی نوشت تا دوستان مجازیت بیان بخونن و اونها هم حرف دلشون رو به منی که نمیشناسن بزنن
راستش تو این روزها پر شدم از تنهایی کم کم دارم طعم گس تنهایی رو حس می کنم و اونو با تموم وجود دوست دارم
اما تو جای جای ذهنم این تنهایی رو ستایش می کنم شاید سکوت و تنهایی بهانه ای باشه برای درست زندگی کردن و درست فکر کردن شاید ...
شاید زیاد حرف زدن زیاد محبت کردن زیاد با دیگران قاطی شدن روح منو بیش از بیش آشفته بکنه طوری که چند روز باید وقت صرف کنم و به درمان اون برسم
تو این مدت نه چندان کوتاه شاید از صفحات دل تموم دوستان آموخته باشم درست زندگی کردن و درست فکر کردنو
خورشید نیا عزیز هیچ وقت کامنت قبلیتو از یادم نمی ره ولی چه بکنم که تو ی محبت کردن به بقیه و دوست داشتن هیچ حد و اندازه ای رو قائل نیستم و اینگونه می شه که گاهی اوقات...................
برا تا کید بیشتر به حرف های دوست عزیزم کامنت اونو دوباره می نویسم که شاید با دوباره و دوباره خوندن بتونم بیشتر تو افراط و تفریط تو کارهام حد و اندازه قائل باشم
اما اگر خوب به گذشته نگاه کنیم، اصطلاحاً رفتارها و نیاتمان را آنالیز کنیم و آنها را مثل یک نمودار جلوی چشممان بگذاریم متوجه میشویم که دلیل خیلی از بد کرداریهای دنیا با ما، در اصل خود ما بودیم .
منظورم این نیست که ما بدی کردیم و الان مکافاتش را میبینیم. نه! شاید این هم باشد اما منظور اصلیام این است که در برخوردها با دیگران، مثل محبت کردنها، دعواها، برخوردهای عادی روزانه، صحبتها و ... گاهی نقاط ضعف و عدم اعتدالهایی وجود دارد که موجب بدرفتاری دیگران میشود. حتی یک گپ دوستانهی عادی با یک دوست اگر حساب شده و با تامل نباشد شاید موجب برانگیختن احساسات و یا حسادت او و زمینهای برای دشمنی شود .
به هر حال هر جا که مشکلی با دیگران داریم، نشاندهندهی این است که روزی استاندارد مناسب را رعایت نکردیم یا غیبت کردیم، یا فخر فروشی کردیم، یا خیلی زیاد از حد شکسته نفسی کردیم، یا کاری از دستمان ساخته بوده و انجام ندادیم، یا بیتوجهی کردیم، یا توجه دخالت کردیم، یا بیجا از حقمان گذشتهایم در حالی که برایمان مهم بود، یا اینکه زیادی بیرحم شدیم و گیر دادیم، یا خیلی منزوی هستیم، یا هنوز وارد یک جمعی نشده و عرقمان خشک نشده خواستهایم زود پسرخاله (دختر خاله) شویم، یا خیلی پرحرفیم، یا خیلی خشک و مقرراتی هستیم، یا شوخی را از حد میگذرانیم، یا خیلی روی برخورد دیگران حساسیم و دیگران فهمیدهاند، یا زیر آب دیگران را زده ایم و راز نگه دار نبودیم، خلاصه هر جا که افراط یا تفریط کردهایم .
پ.ن از شمادوستان مهربونم بابت حرفهای قشنگشون تشکر می کنم تو این روزهای قشنگ منو از یادتون نبرید و خلاصه محتاج دعاها تون هستم


این خیلی بده که آدم نتونه هیچ رقمه به زندگیش کمک کنه و منتظر قضا و قدر بمون در هر صورت این
بلا تکلیفی من هم ۲۰ روز طول می کشه بعد از اون سر از ماجرا در می یارم و اونوقت براتون می نویسم که موضوع چی بود
فعلا فقط به انرژی های سبز شما دوستان نیازمندم
دعا یادتون نره
اما دلیل دوم دلشوره و نگرانیم ،برادرمه که تصادف بدی کرده و ۲ جای فکش شکسته
یه پژو ۲۰۶ از یه فرعی با سرعت اومده بیرون و زده به برادرم که با موتور داشته تو خیابون اصلی می رفته مقصر اون ماشینه هست
اگه کلاه سرش نبود که نمی تونم بگم چه اتفاقی می افتاد موتورشم که فقط به درد اوراق چی میخوره
حالا عملش کردن و کلا دهنشو بستن نه می تونه حرف بزنه نه می تونه چیزی بخوره
خیلی خیلی نگرانشم
بازم نیازمند دعا و انرژی سبزتون هستیم

--هورااااااااااااااااااااااااااااااااا آتیششششششش هورااااااااااااااااااااا
--سمیه بیا تو دختر گرما زده شدی(صدای مامانم به گوشم می رسه)
--ترو خدا مامان یه خورده دیگه بازی کنم بعد می یام
--نگاه کن ببین با پای برهنه !!!!!!بابا یه دمپایی پات کن تو این موزاییک های داغ پات نمی سوزه!!!!!!!!
تازه متوجه پاهام می شم که از بس بس لاغر و سیاه هستن ....
به قول مامانم مثل تو تا تیکه چوب نیم سوخته
دخترک قصه ما بزرگ تر می شه
حالا کم کم داره با پسر های تو کوچه دعوا می کنه
تو کوچه دوچرخه سواری می کنم حواسم می ره سمت یه چند تا پسر (که چند سالی از من بزرگ ترن)
که برادرمو دوره کردن . یهو دلم هری می ریزه نکنه اذیتش بکنن آخه اون هنوز خیلی بچه هست با چرخم می رم وسط جمعشون
---نبینم داداشمو اذیت کنید ها .عجب بچه هایی هستن برین با هم سنتون بازی کنید !!!!!!!!!
همه بهم نگاه می کنن
--شنیدین چی گفت
--گفت بچه ها
--بیان بریم بابا ولشون کنین
--شیطونه می گه بهش بگیم بچه ها یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
اما دخترک قصه ما کوچکتر می شه
مامان داره می ره خونه خاله ام که دوتا کوچه اون ور تره بوی پیاز داغ و سیر داغ آش رشته همه جا رو بر داشته
تا مامان برگرده برم همون کاری که الان چند وقته تو ذهنمه انجام بدم
بدو بدو می رم لب هره پنجره
پنجره رو بار می کنم می شینم رو هره پنجره و نمی دونم چی می شه که تعلل می کنم اگه دست و پام بشکنه چی اگه.............اصلا چه کاریه چرا بپرم خوب حالا بزار این یه بار رو بپرم ببینم چی می شه ؟؟؟؟؟؟نه اصلا ولش کن
سسسسسسسسسسمیییییییییه اونجا چی کار می کنی زود بیا پایین (صدای مامان بزرگم می یاد)مامانت بفهمه کلی دعوات می کنه
-- اکه هی این بارم نشد باشه وقت مناسب تر...........
اما دخترک ما با بزرگ بزرگ تر شدن از این فکر ها اومد بیرون
دیگه دغدغه هاش پریدن از هره پنجره نیست.دیگه اون طور آزاد و رها فکر نمی کنه یعنی نمی تونه فکر کنه حالا مجبور مراعات خیلی چیزها رو بکنه و....
حالا که کم کم دارم پا تو سی سالگی می زارم هنوز هم دلم هوای همون شیطونی ها رو کرده و اون بی خیالی ها رو می خواد دلم آفتاب داغ تابستون و حیاط خونمون با همون درخت پر بار آلبالو رو می خواد
دلم می خواد دوباره اون روزها تکرار شن و من این بار با حوصله تر روزهای بی خیالیمو بگذرونم و بیشتر حسشون کنم
دوست دارم هنوزه مزه مزه کنم لحظه لحظه کتاب بینوایان رو که یه لواشک دستم بود ولیس می زدم و کتاب می خوندم خیلی از مطالبشو نمی فهمیدم ام باز هم می خوندم
دوست دارم هنوزم همون دختر بچه لاغر سبزه رو باشم که تو لجبازی هیچ کس به پام نرسه
حالا کم کم زمزمه سی ساله شدن داره تو گوشم می پیچه.کم کم حس می کنم که دیگه باید رفتارم خیلی عاقلانه باشه هرچند که هنوز هم دلم برا شیطنت هام تنگ می شه
خدایا این چه حسیه که دارم همیشه دلم می خواست از سنی که هستم لذت ببرم و تو لحظه زندگی کنم و به فکر فردا و دیروز نباشم اما چرا دهه سی این همه برام ناشناخته هست چرا همون طور که راحت پا تو دهه بیست گذاشتم و اصلا نفهمیدم که چطوری شد ۲۹ سالم این بار همه چیز برام یه رنگ دیگه ای داره ......................................
![]()

سمیه---حبیب بیا بریم از این لبنیاتیه دوغ بخریم![]()
----چی ؟ مگه دوغ تموم شد من که دو روز پیش دو کیلو دوغ خریدم ![]()
![]()
--آره خوب خوشمزه بود همشو خوردم
--
دوووووووووووووو کیلو دوغ رو دو روزه خوردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
--حالا ببین ها من یه چیزیو که می تونم با دل راحت بخورم و چاقم نمی کنه تو هی بگو .آره خوردم. حالا بازم می خوام ![]()
-- باشه
حبیب درحال ریختن دوغ داخل پارچ. پارچ اول تموم می شه .پارچ دوم شروع میشه
--حبیب بیا دیگه غذا یخ کرد
-- اومدم .سمیه یه موی کوچیک افتاده داخل دوغ .تو پارچ رو کاملا شستی؟
--چی؟کو؟کجاست؟آره خوب شستم
--برداشتمش
--باشه همه دوغ رو دور بریز کثیف شد
--نه بابا چی رو دور بریزم حیفه . فوقش سبیل اون آقاهه هست چیز بدی نیست که![]()
--وای ی ی ی حبیب بسه دیگه .دیگه اسم دوغ رو نیار گفتم بریز دور![]()
--خوب تو نخور من می خورم به خاطر یه موی سبیل دوغ رو دور بریزم!!!!!!!!!!!تو نخور![]()
بعد از چند روز
--تو چرا اصلا دوغ نمی خوری داره ترش می شه ها
--دوغ سیبیلی هست من دیگه لب نمی زنم
--سیبیلی بودنش مال اون موقع بود . الان دیگه داره ترش می شه من نمی تونم بخورم تو حالا اجازه داری بخوری !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!![]()
...........................
--حبیب من چقدر برات ارزش دارم![]()
--اندازه یه نخود![]()
--چییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟ یه نخود![]()
----اصلا حالا که اصلا من دیگه ![]()
--ببین اگه زیاد اعتراض کنی می شی قد یه لپه ها!!!!!!!! از من گفتن ![]()
--![]()
![]()
![]()






