تبليغاتX
آینـــــــــه من

آینـــــــــه من

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

خوب حالا که چی ؟!!!!سال نو شد من کهنه تر .

خوب که فکر می کنم می بینم حمل روزهای زندگی هر سال برام سخت تر سخت تر میشه چه خوشبختند آدمهایی که کمتر از من عمر کردند کمتر از من روزها و ساعت های کشدار این دنیا رو تحمل کردند .

یه زمانی عشق داشتم به خوندن و دونستن . به کشیدن و نوشتن.  دوست داشتم عشق رو تجربه کنم .یه زمانی دوست داشتم زندگی مستقل و تنهایی رو تجربه کنم دوست داشتم حس مادر بودن رو بچشم یه زمانی دوست داشتم سفر کنم و ببینم یه زمانی به روزهای رفته عمرم فکر نمی کردم . وقتی عید می اومد به فکر خوش بودن کنار خانواده بودم هیچ وقت فکر نمی کردم که گرد پیری نرم و اهسته روی صورتم می نشینه اما حالا هر شب تو آینه به چروک های ریز زیر چشمم خیره میشم و از پیر شدن می ترسم

انگار این درد من همگیر شده تو وجود همه یه جورایی دلزدگی از زندگی رو می بینم . چرا؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 13:0 توسط سمیه| |

بعضی از روزهای زندگی پر می شه ازبد بیاری.هنوز اتفاق بد اولی رو قورت ندادی که دومی انجام شده و سوی هم در شرف وقوع هست

چهارشنبه سوری امسال من هم از همون روزهایی بود که نمیشد باهاش کنار اومد

 هنوز صبحانه از گلوم پایین نرفته بود که شیشه اکواریوم ترک خورد و شکست برای خرید شیشه بیرون رفتم که کلید را داخل خانه جا گذاشتم برای خبر کردن قفل ساز دم مغازه اش پارک کردم که دزد گیر ماشین قاطی کرد و صداش قطع نمی شد نمی تونستم فیلتر اکواریوم رو وصل کنم ماهی ها در حال جون دادن بودن وقت دکترم داشت می گذشت بخاری و هوا را داخل لگن گذاشتم و آژانس رو خبر کردم حالا راننده اشتباهی از مسیری اومده که تا دو روز طول می کشه ترافیکشو رد کنی و من و استرسی عجیب با عقربه ساعتی در حال دویدن ...........................

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 8:8 توسط سمیه| |

چهره اش اونو زنی ۶۵ ساله نشان می داد اول که شکم برامده اش رو دیدم اصلا به ذهنمم نرسید که شاید باردار باشد . اما انگار  حدس مادرم درست  بود . باردار بود .کم کم به حرف آمد انگار نمی توانست از ابتدا درد دل کند و حرف بزند باید تکه های حرف هایش را بهم می دوختی تا راز چهره پیر شده اش رو می فهمیدی

- انقدر با شنیدن صدای قلب نوزادش شاد شد که انگار دنیارو بهش دادن . برای یک لحظه جوان شد زیبا شد و دوباره در خود شکست . می گفت

همه بهم میگن چه طوری می خوای سه تاشونو بزرگ کنی بهشون گفتم قدم هر سه شون روی تخم چشمم .

همه از اسمشون می پرسیدن

گفتم اسم شون راستی می دونی اسم پسرمو هم لحظه آخر عوض کردم اسمشو گذاشتم محمد اون همش ۲۱ روز زنده بود و من همش ۲۱ روز مادر بودم اونهم از پشت اون دستگاه لعنتی ......

سکوت کرد رفت تو گذشته ای دور برف آرام آرام از پشت پنجره می بارید چشمان بی فروغش رو به زمین دوخت و دوباره در خود فرو رفت

آرام آرام شروع به صحبت کرد

انگار با خودش حرف میزد .

بهار بود .با تموم فامیلم و فامیل همسرم راهی ویلای جدیدمون در متل قو شدیم . برای برداشتن لیوان داخل ویلا شدم صدای پسر خواهرم می آمد که با برادرزاده شوهرم سرگرم حرف بود . صحبتهاشون در مورد تقسیم ارث بود بعد از مرگ شوهرم و من .حتی برای تابلوهای رو دیوار ه نقشه می کشیدند و براحتی تقسیم می کردند

لبخند تلخی زد و شروع کرد با دخترکش حرف زدن

می دونم موهات بلنده  اگه موهات هم شبیه برادرت باشه مشکیه مشکی هست

عزیزم کی می شه روزی برسه تا برات این روزهای تلخمو تعریف کنم . یعنی زنده می مونی .؟!!!!!می دونی خانم دکتر گفته باید راه برم تا این قل مثل دو تای دیگه نشه اما من خیلی سختمه آخه دو تا بچه مرده تو شکمم هست که راه رفتنو برام سخت می کنه .

باز پرستار برای چک کردن صدای قلب نوزاد آمده بود و باز صدای تاپ تاپ بلندی که حالا برای من هم زیباترین موسیقی بود

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 17:5 توسط سمیه| |

نگه داشتن دو پرنده حسود کنار هم . تموم لحظات منو تو این چند روز پر کرده .

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 9:42 توسط سمیه| |

حالم از زن بودن بهم می خوره .قوانین نا نوشته زیادی برای زن بودن تو این جامعه ما هست که برای احترام به اون قوانین مجبور می شی سکوت کنی و آرزو کنی کاش برای احقاق حقت چند ساعتی مرد بودی

همیشه همین جوری هست یه سری قوانین دست پا گیر ننوشته که جلوی دست و پات رو می گیره نمی زاره خودت باشی نمی زاره فریاد بزنی و تموم حرفهاتو تو سر طرف مقابلت فرود بیاری و راحت شی از یه عالمه حرف تو گلو مانده

چند روزه فکرم درگیر رفتار و حرفهای یه آدم زبون نفهم شده که نمی تونم حرفهامو بهش بفهمونم حس می کنم اگه از همین الان تا روز قیامت براش حرف بزنم هیچی نمی فهمه و حرفهای تکراری خودشو تکرار می کنه اینجاست که دلم می خواد مرد بودم تا چند تا کشیده آبدار نثارش می کردمو خودمو از این حس بد نجات می دادم

اه به این زن بودن

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 12:56 توسط سمیه| |

آشپزخانه آرام
لباس‌ها روی بند
زن میان سال
روی صندلی شکست
نمی‌دانست چه می‌کند
خیره شده بود
حس کرد نیست
عاشق است
عاشق هیچ



سارا محمدی اردهالی

گاهی اتفاقی نمیافتد که بنویسی گاهی حوصله ای نداری برای اندیشیدن و سیاه کردن .دقیقا نمی دونم کدوم دلیل باعث شد ننویسم و نخوانم شاید کمی با خودم قهرم  یا شاید سکوت مرهمی بود برای گذراندن لحظاتم........

یا شاید دوستی نبود برای گوش سپردن به  دلتنگی هام مدتهاست که حرفهایم بغض می شوند و در روزهایم گم می شوند روزهایی که ساعتهاش رو می کشم تا فردایم بشود مثل امروز و امروز هم هم تکرار دیروزهاست در این میان دلم را خوش کردم به کشیدن و سیاه کردن کردن کاغذ های سفید و طرح زدن از تموم وسایل خانه .

انتظار در این روزها شده کابوس تنهاییم و تنهایی شده هولناک ترین کابوسم . منی که تا دیروز عاشق تنهایی و داشتن لحظات آرام بودم انگار ترس از تنهایی همه زندگیمو پر کرده . حرفهای این روزهای من بوی ترس می دهد . ترس از قصه بی آغاز و انجام.....

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 16:55 توسط سمیه| |

 

نمی دانی چه حس شیرینی دارد که دوست دبیرستانی تو بعد از مدتها ببینی ...

فریادی از سر شادی کشیدیم و تو بغل همدیگه گم شدیم . حس می کردم همه چشمها ما رو می پایند خلوتی انتخاب کردیم و به گوشه ای خزیدیم و گفتیم از احوال این چند سال گذشته

وقتی خسته و کوفته از چند ساعت درس خواندن تن خسته خودمونو داخل سرویس می انداختیم کلی حرف داشتیم برای گفتن و چقدر مسیر به نظرمان کوتاه می آمد ومن چقدر عاشق دوستیهای قشنگ آن دوران بودم و هستم

اما شیرینی این دیدار بعد از چند دقیقه به تلخی رسید وقتی او از احوال این چند ساله گفت او می گفت من بیشتر و بیشتر تو خودم می رفتم و می اندیشیدم این چندمین بار هست که دوستی رو بعد از مدتها می بینم و او جدا شده هست یا در آستانه جدایی هست یا خیلی خیلی از زندگی مشترکش ناراضی هست ...

این روزها  فکر می کنم چقدر تعداد افراد دور بر من که مطلقه هستند  یا از زندگی مشترکشون راضی نیستد زیاد شده!!!!!

 

نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 14:15 توسط سمیه| |

 

بیدار می شوم اما چشمم را باز نمی کنم دلم نمی خواهد روزی دیگر آغاز شوم مرغکمو کنار تخت می گذارم و در قفس را باز می کنم می دانم تا وقتی من اینجا خواب باشم از قفس بیرون نمی آید منتظر می ماند تا باهم بستر را ترک کنیم .

امروز رو دوست دارم به هیچ چیز فکر نکنم دغدغه هایم رو تو بقچه ای بپیچم و بزارم بالای کمد دیوار ی امروز دلم می خواهد  داخل خانه بمانم روی کاناپه داراز بکشم و حرکات ماهی ها رو نگاه کنم تصمیم می گیرم امروز رو بنویسم .

باز چشمانم رو می بندم اما افکارم نمی گذارد که دوباره خواب به چشمانم بیاید

یاد حرفهای دوستی می افتم که می گفت کاش من هم مثل تو بی غصه باشم

 من بی غصه هستم ؟

نگاهش می کنم هیچ  نمی گویم کاش کمی کمتر راجع به هم قضاوت می کردیم .

قضاوت کردن از عادت های بد من و لااقل آدمهای دور بر من هست . چه بسا خیلی وقتها آدمهای دور بر مو بدون اینکه کنارم باشم و اجازه دفاع از خودشونو داشته باشن به نقد کشیدم و رفتارشونو پیش خودم  محکوم کردم غافل از اینکه من همه ابعاد زندگی آدمها رو نمی دونم و شاید اوناها هم نمی تونن و نمی خوان شرایطتشونو برای من توصیف کنن .

کاش همه روزهای زندگیم مثل دیروز بودند . کاش همیشه وقتی برای خودم داشتم 

 این روزها کمتر پیش می آییند اما من همیشه این روزها را می نوشم و لذت می برم که هنوز هم دارای این روزها هستم گرچه هوای این فصل اصلا به مذاقم خوش آیند نیست

نوشیدن چند فنجان چای گوش دادن موسیقی وطراحی کردن نگاه کردن به آلبوم  یاداوری روزهای زیبای سفر و روزهای خوش گذشته چه قدر به دلم چسبید

گاهی فکر می کنم که کاش در زندگی بیشتر برای خودمان وقت  داشتیم

پ.ن از همه دوستانی که دلتنگم شده بودند ممنونم و بابت غیبت طولانیم عذر می خوام .

مهربان جان آسمان عزیز دوست خوبم تلخند و جوجو عزیزم و بقیه دوستان خوبم که نگرانم بودند معذرت می خوام .

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 7:0 توسط سمیه| |

این اصلا یه قصه نیست.خاطره شادی بخشی هست که گاهی تو اوج گرفتاریها و مشغله روزانه باعث مشه لبخند کمرنگی بر لبانم بیاید و برای چند ثانیه از فکر کارهای روزانه خلاص شم یا شاید حس مادرانه رو در من بیدار کرده .و برای اولین بار منو به این فکر انداخت که مادر بودن چقدر می تواند شیرین باشد . به فکر افتادم که این خاطره زیبا رو در دفتر مجازیم ثبت کنم و گاهی با خواندنش غرق لذت شوم

ساعت دیواری ساعت ۴ صبح رو نشون می داد همه وسایل سفر رو از شب قبل جمع کرده بودم . به لطف شیفت های طولانی مدت با وجود هیجان زیاد به خواب عمیقی رفته بودم دوست داشتم ساعت رو خاموش کنم و به خوابم ادامه بدم که با صدای بابام که با حبیب صحبت می کرد یادم امد که مسافریم و باید زودتر بیدار شم

مسیر طولانی تا فرود گاه امام باعث شد که یه خواب نصف ونیمه ای هم تا آنجا داشته باشم .تو صف چک پاسپورت ها ایستاده بودم که آقای نسبتا جوانی با سه بچه که همه از روی هم کپی شده بودن کنارم ایستادن. دو تا پسر دست هم دیگه رو گرفته بودن و آمده بودن کنار من ایستاده بودن و مدام بهم لبخند میزن دخترک با فاصله کمی از آن دو ایستاده بود لبخندی در جواب لبخندشان زدم و ازشون مقصدشون رو سوال کردم و انها با لهجه زیبایی جوابم رو دادن . صف کمی به جلو حرکت کرد دستم را حایل خودم کردم و به میله کنارم تکیه دادم . احساس کردم که کسی بر دستم بوسه میزند برگشتم دخترک سرش رو روی دستم خم کرده بود و مدام دستمو می بوسید بغلش کردم. نازش کردم قطره اشکی درچشمانش نشست . بوسیدمش و نازش کردم پدرش که ناظر صحنه بود می گفت دلش برای مادرش تنگ شده است.....

پ.ن بچه ها سه قلو بودن .به گفته پدرشان سه ماه بود که ایران بودند و مادرشون رو ندیده بودن

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:54 توسط سمیه| |

برگ اخر تقویم همیشه کامم رو تلخ می کنه نمی دونم این چه حسی هست که  روزهای پایان سال گریبان منو می گیره انگار یه بغض قدیمی و کهنه هست که تو اون روز ها سر و کله اش پیدا می شه نمی زاره منم مثل مردم عادی از جنب وجوش آخر سال لذت ببرم و دلم رو با اونها خوش کنم

بگذریم این حس ادامه پیدا می کنه تا همین روزها همین روزهایی که درختان تازه تازه دارن جوونه می زنن . تو این روزها با دیدن رنگ سبز خاصی که فقط مخصوص این روزهای بهار هست انگار بغضمو قورت می دم اون تلخی از یادم می ره و تازه به فکر خرید وسایل مورد نیازم می افتم .تازه دلم مسافرت می خواد . دلم هوس شلوغی روزهای آخر سال رو می کنه ..............

امسال با اصرار من هیچ جایی نرفتیم تو خانه نشستم . دلم یه استراحت توپ می خواست . یه چند روز سکوت . سرگرم دیدن فیلم ، خواندن کتاب و تمرین طراحی

 اقرار می کنم بسیار بیشتر از عید هایی که مسافرت می رفتیم بهم خوش گذشت.

اما معجونی که عید امسال رو برام شیرین و شیرین تر کرد کتابی بود به نام من دختر نیستم نوشته شیوا ارسطویی

که دوست عزیزی اون تو روزهای پایانی سال بهم داده بود و من چقدر از خواندن چند باره داستان های کوتاه اون لذت برم .

فضا ها و شخصیت های داستانها جملگی بکر اند وناب .

در این کتاب چیزی است که خواننده را به کام خود می کشد .نویسنده خیلی بی­تکلف و درعین حال با زبانی جاندار و زنده­ می­نویسدبه نظر می­رسد نویسنده خود دریافت و تجربه­ی عمیق از حال وهوای داستان ها دارد. حال و هوای زن جهان سومی در دنیای مدرن .بالاخره کتاب «من دختر نیستم» را می­توان یک منشور فرض کرد که از زوایای گونه­گون به حقیقت زن معاصر ایرانی می­پردازد یازده داستان کوتاه از شیوا ارسطویی، نویسنده‌یی که به قلم محسور کننده‌ش مشهور است..

اما تصویر روی جلد که کاری است از آلبرشت دورر بسیار زیبا و نزدیک به موضوع کتاب طراحی شده و من شاید ساعتی محو تماشای این تصویر بودم .

پ.ن سال نو رو به همه دوستان عزیزم تبریک می گم

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 11:24 توسط سمیه| |

Design By : Night Melody