تبليغاتX
سایکو: قالب‌ساز آزاد
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
روزانه
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387
گم شدم
حبیب ماموریت بود

ساعت هشت و نیم شب دوشنبه شیفت داشتم تو اداره نشسته بودم و لحظه شماری می کردم که ساعت نهم و نیم بشه و من برم خونه مامانم که یکی از همکارهای آقا بهم گفت اگه ماشین داری برو نمون من تا نهم ونیم هستم منم که از هفت صبح شیفت اومده بودم و انرژیم تموم شده بود از خدا خواسته گفتم ماشین که ندارم ولی با آزانس می رم ساعت یه ربع مونده به نه از اداره اومدم بیرون و به اژانس زنگ زدم اونام طبق معمول برا مسیر من آژانس نداشتن و یه یک ساعت دیگه ماشین داشتن تصمیم گرفتم خودم برم .با ماشین خطی رفتم ونک و با خطی رفتم رسالت. درد سرتون ندم ساعت نه و بیست دقیقه رسیدم رسالت اما.........

اونجا سوار تاکسی خطی پیروزی شدم که ترافیک.......

ساعت یازده شب بود که تو ترافیک کوچه پس کوچه های سی متری نیرو هوایی دود می خوردم وبه خودم بد وبیراه می گفتم .

رسیدم سر پیروزی دیدم راننده می خواد بره اتوبان افسریه که این طوری من باید ۱۰ دقیقه پیاده روی می کردم تا می رسیدم به جایی که ماشین خور باشه که ترجیح دادم بیام تو اتوبان پیاده شم (اتوبان پشت کوچه مامان هست و ۲ دقیقه با خونه اونها فاصله نداره)

سرعت ماشین تو اتوبان بالا  بود راننده هم که ترافیکی جلو نمی دید ذوق کرده بود و با سرعت هرچه تمام تر گاز می داد

آقا من پیاده می شم

ماشین با صدای قیژی وایساد پیاده شدم اما ..... این جا کجاست خدایا من کجام پس کوچه مامان اینها کجاست ؟؟؟؟؟/

شروع کردم به پایین رفتن رسیدم به فضای سبز جرات نکردم برم  برگشتم به سمت بالا . ا اینجا کجاست پس چرا شبیه محله ما نیست دوباره برگشتم پایین تا سایه درختها رو دیدم پشیمون شدم برگشتم بالا

اگه کسی صدای منو می تونست تو صدای ماشین ها بشنوه می فهمید که چطوری دارم با صدا بلند گریه می کنم

حبیب هم که همیشه ثانیه یه بار زنگ میزد قهر کرده بود که چرا خودم اومدم و منتظر سرویس نشدم

شماره مامانو گرفتم . داشتم از ترس سکته می کردم ساعت یازده و نیم شب بود و من هنوز تو خیابون دارم امر مهم متر کردنو بجا میارم و هی میرم بالا میام پایین . بابام گوشیو برداشت تا دید منم گفت هر جا هستی وایسا من الان میام دنبالت اما اونم موبایلشو یادش رفت برداره این شد که بازم من می رفتم بالا و پایین و بابامو پیدا نمی کردم حالا مامانم موبایل بابامو برداشت اول اومد بابا مو پیدا کرد بعدم منو و معلوم شد که من دو تا کوچه پایین تر از کوچه مامان پیاده شدم و گم کردم

صورتم خیس بود چشمام قرمز شده بود و مدام به خودم..... می دادم

بابام هم برا اینکه حال من یه کم بهتر شه مدام مسخره ام می کرد که ۲۰ سال اینجا زندگی کردی و هنوز بلد نیستی . عین بچه ها گم می شی .........

پ.ن

مریم جان به همون آدرسی که گفتی سر می زنم اما جایی برا نوشتن کامنت نیست اگه ممکنه آدرس میلتو بذار یا یه جایی بهم بگو بتونم برات یه پیغام خصوصی بزارم اخه کارت دارم

 

+ نوشته شده در 11:11 توسط سمیه.
جمعه هفتم تیر 1387
کجاست یه بغل آرامش؟
همه چیز با هم می ایستد. همه چیز فقط یاداور یه نکته میشه و حتی تو بهترین لحظه ها که شاید دیگه تکرار نشه . هرچی سعی می کنم نمی شه . درست نمی شم . می رم تو یه پارک تنهای تنها می شینم شاید بچه ها رو ببینم با صدای بازی اونها صدای زندگیو بشنوم نگاهم روی برگی که افتاده رو زمین سر می خوره بازم همون فکرهای قدیمی " مردن" تو ذهنم می یاد به خودم چند تا ..... می گم سعی می کنم نگامو از اون برگ بر دارم با زور چشمهامو به یه سمت دیگه می دوزم اما بازم با دیدن درخت مجنون یاد این می افتم که به حبیب گفتم که کنار مزارم  حتما بید بکاره چون من عاشق بیدم . دوست دارم ذرات وجودم تبدیل به برگ های بید بشن تا با هر بادی تو هوا برقصم . می بینم که بازم دارم بهش فکر میکنم

فکر می کنم اگه برم یه سر به مامان بزنم حالم بهتر می شه اما وقتی پام به اونجا می رسه بازم ولم نمی کنه سعی می کنم تموم حرکت های مادرم و پدرمو  تو ذهنم ثبت کنم که اگه زمانی نباشن بتونم به تصویر بکشم .

سعی می کنم با فامیل  یا دوستان باشم اما اصلا حوصله گفتن و خندیدن باهاشونو ندارم و تو جمعشون ساکت می شینم

خدایا چرا این طوری شدم؟کی می خوام همون سمیه قبلی با کلی انرژی بشم حالا دیگه این خودمم که کم آوردم .سعی می کنم جلوی حبیب چیزی نشون ندم و ادای آدمهای پر انرژیو نشون بدم . اما تا حالا یاد نگرفتم نقش بازی کنم ........

دیگه مدتهاست که صدای موسیقی شادیو نمی شنوم . یه سی دی دارم که همش نی هست مدام اونو گوش می دم وقتی جلوی پنجرمون می شینم که شاید صدای موسیقی شادیو از آسمون بشنوم (مثل قدیما ) هیچی نمی شنوم فقط سکوت.سکوت. سکوت

وقتی تو خیابون قدم می زنم و به مردم نگاه می کنم پیش خودم می گم مگه آخرش مرگ نیست پس چرا این همه تلاش .یا بادیدن آدمها پیر تموم وجودم می لرزه از این که روزی نا توان بشم بدم می یاد دوست دارم خدا بهم لطف کنه و تا وقتی سالم هستم زنده بمونم و زندگی کنم  

و همش پرسش و نگرانی

این حس و حال من تو این چند ماه اخیر هست .

پ.ن

مریم جان اگه ممکنه آدرس وبلاگتو برام بذار متنظرم

پ.ن

مریم جان به همون آدرسی که گفتی سر می زنم اما جایی برا نوشتن کامنت نیست اگه ممکنه آدرس میلتو بذار یا یه جایی بهم بگو بتونم برات یه پیغام خصوصی بزارم اخه کارت دارم

+ نوشته شده در 16:7 توسط سمیه.
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387
خواب .......صبحانه
الان حدودا یک سال میشه که هر وقت خواب می بینم خواب مردن می بینم . یا خواب می بینم یکی مرده یا مراسم ختم کسی هست یا کسایی که مردن به خوابم میومدن اول ناراحت می شدم اما بعدش عادت کردم دیگه برام مهم نبود .... اما چند روز پیش برا اولین بار یه خواب دیگه دیدم که خیلی خوشحال شدم . پیش خودم گفتم این خوابو حتما باید تو وبلاگم بنویسم تا همیشه تو یادم باشه

حبیب برام چند تا پیله کرم ابریشم آورده بود پیله ها رو یرداشتم گذاشتم تو نوک انگشتام بعد دیدم کرم ابریشم نوک انگشتامو سوراخ کرد ه و شکل یه پروانه  خیلی قشنگ با بالهای نازک زردرنگ پر از نقش بیرون اومد و پرید و رفت

حالا هرکی تعبیرشو می دونه برام تعبیر کنه البته بیشتر برام این مهمه که تو این خواب خبری از مردن نبود...........

صبح روز جمعه

صبحانه مفصلی آماده کردم همه رو تو سفره می چینم برا خودم و برا حبیب چایی می ریزم بعد نونو ار پلاستیک در می یارم و شروع می کنم به  خوردن(از این نون هایی که تو سوپری ها می فروشن )بعد از حدود ۵ دقیقه می بینم حبیب هیچی چایی نخورده سرمو بالا می کنم که ازش بپرسم چرا نمی خوره که می بینم ابن طوری داره نگام می کنه

طوری که من جرات نکردم بپرسم چی شده

با دقت به سفره نگاه کردم دیدم کیسه نونها پیش منه منم نون برمیدارم دورشو می کنم بقیه اشو می خورم دورشم می زارم جلوی حبیب اون بخوره .......................

 

+ نوشته شده در 10:13 توسط سمیه.
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
21 خرداد 1386
دیروز وقتی عروسمون پشت خط بهم گفت که فردا روز تولد مامان هست شما هم بیان اینجا می خوام برا مامان کیک بگیرم .وجودم تلخ شد انگار که هرچی تلخی تو این دنیا بود یه باره ریختن توی تن من........

یادم نمی ره پارسال این موقع به شمارش هفته ۲۱ خراد پنج شنبه بود که پرستار مامان بزرگم از بیمارستان بهم زنگ زد و گفت که خیلی خسته هست و می خواد امشب بره خونه استراحت کنه منم قبول کردم که اون شبو به جاش مراقب حال مامان بزرگم باشم طرفهای غروب بود که  حبیب سمت بیمارستان شهدای تجریش ماشینو پارک کرد و باهم رفتیم بیمارستان و قتی رفتم دیدم مادر بزرگم تو تب داره می سوزه بلا فاصله با حبیب شروع به پاشوره کردن کردیم و لی....... حتی دریغ از یه درجه که پایین بیاد یا میومد پایین بعد یهو می رفت بالا پاشوره کردنو تا ساعت ۱۱ شب ادامه دادم که دیدم فایده نداره دیگه نفسهاشم به شماره افتاده بود رفتم دکتر کشیکو پیدا کردم و موضوعو بهش گفتم اما اون گفت که یکی از قویترین انتی بیوتیکها تو سرمش هست و دیگه کار دیگه ای نمی تونه بکنه دیگه مستاصل شده بودم حبیبم از بخش بیرونش کرده بودن مجبور شدم زنگ بزنم به مامان که اگه دوست داره بیاد با مادرش خداحافظی بکنه که عروسمون برا اینکه روحیه مامان بهتر بشه (عوض کمک کردن) برا مامان جشن تولد گرفته بود و گویا من وسط جشن تولد به مامان زنگ زدم و موضوعو بهش گفتم.....

اونم بلافاصله زنگ می زنه به یکی از فامیل هامون که پزشک بود و باهم میان بیمارستان و بعد که دکتر مادر بزرگمو دید اومد بهم گفت سمیه جون مامانتو آماده کن بعید می دونم بتونه فشار این تبو تحمل کنه خلاصه مامان تا ساعت یک شب باهام بود(بعد چون حال مامانم اون موقع زیاد خوب نبود)

 رفت و من تا صبح به پاشوره کردن ادامه دادم که هروقت چشمام می افتاد رو هم خواب می دیدم که مادر بزرگم مرده و پرستار اومده بالای سرش و داد می زنه این مرده وتو  هنوز خوابی؟؟؟؟؟؟!!!!!!!و با بدترین شکل ممکن از خواب بیدار می شدم و می دیدم حتی تو این چند لحظه که دستمالو عوض نکردم تب بالاتر رفته....................................

 اون شب یکی از بدترین شبهای زندگیم بود هیچ وقت یادم نمیره که چقدر گریه کردم

 وحبیب که اون شب چقدر کمکم بود و بهتر از اون سنگ صبورم بود

و چند روز بعد که عروسمونو دیدم بهم گفت:

چرا زنگ زدی مهمونیمونو خراب کردی مامانو تا بیمارستان کشوندی مگه تو خدا هستی که از زمان مرگ آدمها اطلاع داشته باشی؟؟؟؟؟؟

!!!!!!!!!!!!

 

 

ه

+ نوشته شده در 17:59 توسط سمیه.
جمعه سوم خرداد 1387
خواب ...... فوتبال
از اول آشنایم با حبیب تا امروز که ۵ سال می گذره خوب به طبع مشکلات و اختلافاتی وجود داشته که دوتایی تونستیم حلش کنیم یه مسائلیو اون کوتاه میومد یه مسائلیو من تا حالا مشکل جدی نداشتیم

اما یه مشکل یعنی دوتا مشکل هست که همچنان برقراره و من هنوز نتونستم راه حلی براش پیدا کنم البته من فکر می کنم کاسه اولی (مشکل اولی) زیر نیم کاسه دومی(مشکل دومی) هست

مشکل بزرگ ما ساعت خواب هست که همچنان به قوت خودش باقیه

این آقا حبیب ما دوست داره که شبها تا ساعت ۱ یا دو شب بیدار بمونه و صبح دیر از خواب بیدار شه(البته این ساعت خواب مال روزهای کاری ایشون هست)که خوب شرکتشون هم بس که کسری کار برا این کارمندای تنبل رد کرد و هی از حقوقشون کم کرد دید بابا فایده نداره اینها همچنان دیر میان پس اونم زرنگ شدو به جای اینکه از کسر کار براشون بزنه راحت میاد از مرخصیشون کم می کنه که همیشه صندوق مرخصی حبیب آقا منفی هست و تا یه مسافرت می خواهیم بریم میگه من مرخصی ندارم

خوب این تازه مورد خوبش هست اما مشکل اصلی تو روزهای تعطیلی خودشو نشون می ده . خوب همسری می خواد تا ساعت سه صبح بیدار بمونه و تا ساعت ۲ ظهرم بخوابه اون وقته که وقتی بنده ساعت ۸ تا ۱۰ صبح بیدارش می کنم عصبانی میشه و اخماش میره تو هم که چرا اصلا منو بیدار کردی

اون وقت منم عصبانی میشم و این عصبانیت من تا شب طول می کشه و هی طوفان به پا می کنم که هیچ جوری نمی تونه جلوشو بگیره

اما این نیمکاسه بدتر از اون کاسه بزرگه هست

فوتبال

اگه یه زمانی تو روز نامه ها خوندین که فردوسی پور رو یه فرد نا شناسی کشته بدونید سمیه این کارو کرده. آخه یکی نیست به این آقای محترم بگه مگه مردم دراکولا هستن که ساعت ۱۱ تا ۴ صبح تفسیر ورزشی ببینن

خوب برادر من این برنامه رو بزار یه ساعت که همه بتونن ببینن آخه نا سلامتی برنامه ورزشی باعث میشه همه فردا کسل بشن

بله درست حدس زدین همسری دوست داره بشینه تا آخر ۹۰ رو نگاه کنه یا مسابقات فوتبالو که خوب این باعث می شه که تا دیر وقت بیدار باشه و دوست داره صبح ها بخوابه

نیازمند هر گونه راهنمایتون هستم

+ نوشته شده در 8:33 توسط سمیه.
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
چند سوال......
یکی بیاد برا من این چند تا سوالو توضیح بده شاید منم از این سر در گمی نجات پیدا کنم

۱- به حبیب یه پست خیلی خوب تو ادارشون پیشنهاد دادن (این پیشنهادتا حالا دو دفعه تکرار شده) ولی اون قبول نمی کنه حالا این اونقدر مهم نیست مهم پولش که خوب اگه قبول می کرد حقوقش لاقل ۲ تا ۳ برابر میشه حالا چرا قبول نمی کنه منکه سر در نمی یارم اگه شما فهمیدین به من هم بگین

۲- تو اتوبان امام علی با سرعت ۹۰ تو لاین وسط دارم میرم یه پراید سفید میاد درست پشت سر تو هی چراغ میزنه بعد که می بینه اهمیت نمی دی شروع می کنه به بوق زدن بهدم دستشو از رو بوق بر نمی داره اینها همه در صورتی هست که لاین سرعتم بازه و سرعت من هم تو لاین وسط ۹۰ تا می رم  شما اگه این علت این رفتارو فهمیدین بمن بگین تا من هم از این گیجی خلاص شم

۳-صبح ساعت ۴ از خواب بیدار می شی میای اداره بعد اونقدر خسته هستی که پشت میزت خوابت برده که صدای زنگ موبایل بلند میشه

حبیب: سلام حالت چطوره

من : هنوز کلمه خوبمو نگفتم که

حبیب :آخه من از دست تو چی کار کنم پانل ضبط کجاست

من : سر جاش دیگه

کو پس چرا من نمی بینم

بگرد پیداش می کنی

۱۰ دقیقه بعد دوباره زنگ موبایل

حبیب:نیست سمیه باز چی کار کردی زود باش بلایی رو که سر پانل آوردیو بگو

ولی باور کنید من این دفعه هیچ بلایی سر پانل ضبط نیوردم به جون خودم راست می گم حالاکجاست واقعا نمی دونم

ساعت ۸ شب بود نشسته بودیم باهم چایی می خوردیم

حبیب خبر داری برنج شده کیلویی ۴ هزار تومن اصلا این چه جور جایی داریم ما زندگی می کنیم بهتر نیست مثل بقیه همکارات به فکر جایی دیگه برا زندگی باشی

واقعا میای بریم جای دیگه زندگی کنیم

آرررررررره

بهوته مامانتو نمی گیره نمی گی من مامانمو می خوام

نه نه نه نه نه

اگه یهو ساعت ۱۰ شب به کلت بزنه بگی مامانمو می خوام مامانت دو تا کوچه پاینتر نیست که نصف شب بریم خونه اشون  حالا می خوای فکراتو بکن بعد بگو

نه من فکرامو کردم بریم یه جای دیگه

باشه من فردا بهشون جواب میدم حالا انتخاب کن بریم ....... یا ......

چی ؟؟؟؟همه مردم می رن کاندا یا انگلیس یا ایتالیا تو می خوای بری ........ همین ایران خودمون که بهترههمه همکارات می رن کشور های با کلاس کار گیر می یارن تو می خوای منو ببری .......تازه به خاطر این کشور های مزخرف کار نازنینمو ول کنم

بابا حقوقش سه برابر حوقوق منو تو باهم هست حالا می یای بریم ۲ سالم کارش طول می کشه

من:

حالا به نظر شما من چی کار کنم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در 8:13 توسط سمیه.
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
ویروس وقت نشناس
اصلا نمی دونم چم هست

خیلی خسته هستم

یه نگرانی کوچیک تو این روزا داره خیلی اذیتم می کنه .دعا کنید اینم رفع بشه . الان چند وقته که خیلی  فکرم مشغولشه .

خوب این ویروسه که جدید اومده رو شما دیدین .الهی که هیچ وقت ملاقاتش نکنیدآخه بد چیزیه

این حبیب آقای ما یه ملاقات کوچیکی با این ویروسه داشت الان سه روزه که تو جاش افتاده . حتی شرکت هم نرفت روز اولی که ویروس رو خورده بودن وقتی اومد خونه گفت حالم خوب نیست کلی باهاش دعوا کردم

حبیب : وا ا ا ی ی ی سمیه حالم اصل خوب نیست دارم از دست درد. پا درد می میرم شکمم درد می کنه

من

چی شده جرا اخم می کنی

سمیه : اینم از شانسمه دیگه اول خونه تکونی بعدم مهمون داری حالام مریض داری از همه بدتر

حبیب: خوب دست خودم که نبود

من:بسسسه حالا اگه هفته دیگه این ویروسو ملاقات می کردی نمی شد

حبیبچی

خوب اون طوری ماموریت نمی رفتی. اصلا به من مربوط نیست می خوای مریض باش می خوای نباش .اه چه ویروس موقع نشناسی

حالا اصلا اگه شما جایی این ویروسو دیدین به من بگین من برم چشماشو در بیارم آخه ویروسم این قدر وقت نشناس

+ نوشته شده در 18:46 توسط سمیه.
شنبه سی و یکم فروردین 1387
 خوب خدا رو شکر که به خیر گذشت.هم مهمونا رفتن هم مجلس عروسی به خیر و خوشی گذشت .

ولی حالا که دارم اینو می نویسم تموم تنم درد می کنه اصلا انگار از یه مسافرت طولانی برگشتم . اون طوری خسته هستم .

 حبیبو که اصلا نگین  اون قدر خسته هست که نگو ونپرس آخه اون هم مهمونها رو می برد بیرون می گردون هم از لحظه ای که وارد خونه می شد پا به پای من راه میرفت تو پختن غذا کمک می کردسالاد درست می کرد سبزی می شست ظرف ها رو جا به جا می کرد بعدم بدو بدو سفره می انداخت . چایی می ریخت بعد می گفت حاضر شین ببرمتون بیرون .وقتی اونا بیرون می رفتم منم فرصت می کردم خونه رو جمع و جور کنم یه کم استراحت کنم . آخه شوخی نیست یه هفته ۱۲ تا مهمون داشته باشی اونم خانمهای ترک اونم فامیل شوهر

عروسی هم اونهایی که معمولا حرف در بیار هستن نیومده بودن منم همین که فهمیدم اونا نمی یان با دمم گردو می شکوندم تو نامزدی اونقدر داده بودم خورده بودن که بعدا حال همشون بد شده بود آخه همین که یه کم جلوشون خالی باشه می گن ما که نخوردیم ما گشنه بودیم منم که می دونستم اونقدر به زور چپوندم تو دهنشون که خدا می دونه بعدم به یکی که می دونستم پیغاممو بهشون می ده پیغام دادم که اگه کسی بگه من نخوردم تموم چیزهایی که خورده رو شمردم و بهش می گم مثلا چند تا سیخ اضافه تر جوجه کباب خورده

خوب ما اینیم دیگه

فکر کنم یه خونه تکونی گردنم افتاده .به کارگرم گفتم سه شنبه بیاد تا با هم خونه تکونی کنیم.

له شدم

 

 

+ نوشته شده در 12:1 توسط سمیه.
شنبه بیست و چهارم فروردین 1387
پست غری
امان از دست این اداره ما

تموم وبلاگ ها رو برداشتن فیلتر کردن یعنی فقط می تونی وبلاگ ها رو بخونی نه می تونی نظر بزاری نه می تونی تو وبلاگ خودت یه مطلب جدید بزاری بعد اگه سالی ماهی یه بار هم فیلتر رو باز کنن فیوز های برق مشکل پیدا می کنه تا می یای که ذوق کنی که بلاگفا بازه برق می پره تموم کامپیوتر ها ریست می شه واااای ی ی

خوب بسه  این از اولیش

بعدشم اینکه این هفته عروسی برادرمه  این قسمت خوب قضیه هست قسمت بدش اینه که تو این عروسی سمت خواهر شوهرو دارم که خدا به دادم برسه  خواهر شوهر یعنی اینکه باید مودب باشی حرف نزنی بعدم اینه هرچی کار رو زمین مونده که خواهر و مادر عروس دوست ندارن انجام بدن و به تعبیر دیگه خر حمالی هست باید انجام بدی و صداتم در نیاد .

تو اون سریال هانیکو یا اوشین بهش می گفتن اونابه (خدمتکار)باید یه اونابه کر و لال باشی و وظایفتو انجام بدی

همونطور که تو پست قبلی نوشتم همیشه از خواهر شوهر بدم می اومد و فکر می کردم چقدر عروسمون می تونه جای خالی خواهرو برام پر کنه اما انگار بر عکس شد. آخه اون دخالت هایی رو که همیشه فکر می کردم خواهر شوهر تو زندگیم می کنه الان عروس داره میکنه .فکر کنم الان دوره برعکس شدهباید زنگ بزنم به خواهر شوهرام بگم مواظب زندگیشون باشن که منم می خوام رسم روز رو انجام بدم

خوب بسه اینم از دومیش

سوم اینکه یه عالمه مهمون از تبریز دارم که واسه خاطر عروسی مهدی میان

آآآآآه ه ه ه نگین من تنبلما

نخیر اما خوب منکه نمی تونم مثل تبریزها پذیرایی کنم گفته باشم از قبل

الان چند روزه که دارم این جمله رو به حبیب می گم

اولش می گفت ایرادی نداره عزیزم . هر طور تونستی . اصلا کسی از تو توقع نداره که اون طوری پذیرایی کنی اما حالا با شنیدن این جمله قیافش این طوری میشه

بعدشم میگه می خوای اصلا زنگ بزنم نیان

خوب بسه یه نفس دارم غر می زنم

تقصیر این اداره ماست که یه زمانی وبلاگا رو باز کرده که من همش غر دارم

دعا کنید این عروسی این چند روز مهمونی به خوبی بگذره

 

 

 

 

+ نوشته شده در 13:30 توسط سمیه.
شنبه هفدهم فروردین 1387
مسافرت 87
اوایل ازدواج فکر می کردم خواهر شوهر یه آدم بدجنسی هست

 که فقط می خواد بدجنسی کنه و تو زندگی من موش بدونه

و فکر می کردم من چطور باید با این موجود عجیب الخلقه کنار بیام

اما حالا بعد گذشت ۴ سال کاملا نظرم عوض شده حالا علاوه به حبیب منم دلم برا خانوادش مخصوصا خواهراش تنگ می شه تو این چند روزی که ما تبریز بودیم فکر کنم بیچاره داماداشون زندگی نداشتن و فکر کنم پیش خودشون همش خدا خدا می کردن که ما هر چه زودتر برگردیم تهران تا اونام بتونن یه نفس راحت از دست من بکشن

خوب تو این ۴ سال تقریبا هر سه ماه یه بار من وحبیب برا دیدن خانوادش یه سر به تبریز می زنیم و تو این مسافرت ها همش خونه این و اون دعوتیم اما این دفعه بر خلاف همیشه چون مامان و بابا  با مهدی(برادرم)باهامون بودن بیشتر به گشت و گذار و بازار فرشو این چیزا گذشت دریاچه ارومیه. جزیره شاهی ،روستای کندوان و مسجد کبود و بازار قدیمی تبریز و..... سر زدیم و جاتون خالی حسابی خوش گذشت

 

+ نوشته شده در 11:55 توسط سمیه.