ولی حالا که دارم اینو می نویسم تموم تنم درد می کنه اصلا انگار از یه مسافرت طولانی برگشتم . اون طوری خسته هستم .![]()
حبیبو که اصلا نگین
اون قدر خسته هست که نگو ونپرس آخه اون هم مهمونها رو می برد بیرون می گردون هم از لحظه ای که وارد خونه می شد پا به پای من راه میرفت تو پختن غذا کمک می کرد
سالاد درست می کرد سبزی می شست ظرف ها رو جا به جا می کرد بعدم بدو بدو سفره می انداخت . چایی می ریخت بعد می گفت حاضر شین ببرمتون بیرون .وقتی اونا بیرون می رفتم منم فرصت می کردم خونه رو جمع و جور کنم یه کم استراحت کنم . آخه شوخی نیست یه هفته ۱۲ تا مهمون داشته باشی
اونم خانمهای ترک اونم فامیل شوهر![]()
عروسی هم اونهایی که معمولا حرف در بیار هستن نیومده بودن منم همین که فهمیدم اونا نمی یان با دمم گردو می شکوندم
تو نامزدی اونقدر داده بودم خورده بودن که بعدا حال همشون بد شده بود آخه همین که یه کم جلوشون خالی باشه می گن ما که نخوردیم ما گشنه بودیم منم که می دونستم اونقدر به زور چپوندم تو دهنشون که خدا می دونه بعدم به یکی که می دونستم پیغاممو بهشون می ده پیغام دادم که اگه کسی بگه من نخوردم تموم چیزهایی که خورده رو شمردم و بهش می گم مثلا چند تا سیخ اضافه تر جوجه کباب خورده![]()
![]()
خوب ما اینیم دیگه
فکر کنم یه خونه تکونی گردنم افتاده .به کارگرم گفتم سه شنبه بیاد تا با هم خونه تکونی کنیم.
له شدم ![]()
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 12:1  توسط سمیه

تموم وبلاگ ها رو برداشتن فیلتر کردن
یعنی فقط می تونی وبلاگ ها رو بخونی نه می تونی نظر بزاری نه می تونی تو وبلاگ خودت یه مطلب جدید بزاری بعد اگه سالی ماهی یه بار هم فیلتر رو باز کنن فیوز های برق مشکل پیدا می کنه تا می یای که ذوق کنی که بلاگفا بازه برق می پره تموم کامپیوتر ها ریست می شه واااای ی ی ![]()
خوب بسه این از اولیش
بعدشم اینکه این هفته عروسی برادرمه ![]()
این قسمت خوب قضیه هست قسمت بدش اینه که تو این عروسی سمت خواهر شوهرو دارم که خدا به دادم برسه
خواهر شوهر یعنی اینکه باید مودب باشی حرف نزنی بعدم اینه هرچی کار رو زمین مونده که خواهر و مادر عروس دوست ندارن انجام بدن و به تعبیر دیگه خر حمالی هست باید انجام بدی
و صداتم در نیاد .
تو اون سریال هانیکو یا اوشین بهش می گفتن اونابه (خدمتکار)باید یه اونابه کر و لال باشی و وظایفتو انجام بدی![]()
![]()
همونطور که تو پست قبلی نوشتم همیشه از خواهر شوهر بدم می اومد و فکر می کردم چقدر عروسمون می تونه جای خالی خواهرو برام پر کنه اما انگار بر عکس شد.
آخه اون دخالت هایی رو که همیشه فکر می کردم خواهر شوهر تو زندگیم می کنه الان عروس داره میکنه .
فکر کنم الان دوره برعکس شده
باید زنگ بزنم به خواهر شوهرام بگم مواظب زندگیشون باشن که منم می خوام رسم روز رو انجام بدم![]()
خوب بسه اینم از دومیش
سوم اینکه یه عالمه مهمون از تبریز دارم که واسه خاطر عروسی مهدی میان
آآآآآه ه ه ه نگین من تنبلما
نخیر اما خوب منکه نمی تونم مثل تبریزها پذیرایی کنم گفته باشم از قبل
الان چند روزه که دارم این جمله رو به حبیب می گم
اولش می گفت ایرادی نداره عزیزم . هر طور تونستی . اصلا کسی از تو توقع نداره که اون طوری پذیرایی کنی اما حالا با شنیدن این جمله قیافش این طوری میشه![]()
بعدشم میگه می خوای اصلا زنگ بزنم نیان![]()
![]()
خوب بسه یه نفس دارم غر می زنم
تقصیر این اداره ماست که یه زمانی وبلاگا رو باز کرده که من همش غر دارم
دعا کنید این عروسی این چند روز مهمونی به خوبی بگذره![]()

که فقط می خواد بدجنسی کنه و تو زندگی من موش بدونه
و فکر می کردم من چطور باید با این موجود عجیب الخلقه کنار بیام
اما حالا بعد گذشت ۴ سال کاملا نظرم عوض شده حالا علاوه به حبیب منم دلم برا خانوادش مخصوصا خواهراش تنگ می شه
تو این چند روزی که ما تبریز بودیم فکر کنم بیچاره داماداشون زندگی نداشتن
و فکر کنم پیش خودشون همش خدا خدا می کردن که ما هر چه زودتر برگردیم تهران تا اونام بتونن یه نفس راحت از دست من بکشن ![]()
خوب تو این ۴ سال تقریبا هر سه ماه یه بار من وحبیب برا دیدن خانوادش یه سر به تبریز می زنیم و تو این مسافرت ها همش خونه این و اون دعوتیم اما این دفعه بر خلاف همیشه چون مامان و بابا با مهدی(برادرم)باهامون بودن بیشتر به گشت و گذار و بازار فرشو این چیزا گذشت دریاچه ارومیه. جزیره شاهی ،روستای کندوان و مسجد کبود و بازار قدیمی تبریز و..... سر زدیم و جاتون خالی حسابی خوش گذشت ![]()

بگذریم
بیاین تا آدمها دور برمون هستن قدرشونو بدونیم باهاشون مهربون باشیم
البته می خواستم از مسافرت و تعطیلات عید بنویسم اما چون واقعا امسال هر لحظه به یادش بودم نتونستم هیچی ازش نگم

بعد از شعر سهراب که اولین پستم تو سال جدید بود(البته من عاشق شعرای سهرابم،آخه هرچی فکر کردم دیدم نمی تونم مثل خیلی ها خیلی خوشگل سال نو رو تبریک بگم این بود که اولین پستمو تو سال جدید شعر سهراب انتخاب کردم)
تصمیم گرفتم یه چند تا نمونه از بلاهای جان حبیب براتون بذارم که شما هم تو سال جدید یه لبخند گوشه لبتون بیاد منم جایی داشته باشم که هر وقت دلم گرفت با خوندن و یاداوری اون اتفاقا یکم حالم بهتر بشه ![]()
-------------------------------------------------------------
چند روز بعد از عروسی
من:حبیب فکر می کنی این همه طلا رو میزاریم خونه مستجری و جفتیمون می ریم سر کار درست باشه . به نظر من بیا اینا رو ببریم بزاریم بانک، معلوم نیست چند نفر کلید این خونه رو دارن![]()
حبیب: راست می گی ها
باشه تو اولین فرصت می برم می زارم بانک![]()
بعد از چند ساعت:سمیه بیا تا این رو بزاریم بانک لاقل بزاریم یه جای امن ![]()
مثلا کجا؟
بزاریم زیر فر اجاق گاز(آخه اجاق گاز ما یه جوریه که دو طبقه فر داره اولیش فرو و جوجه گردون دومین طبقش میشه گفت ماکرو فر هست) خلاصه طلا ها رو با تموم سکه های بعد از عقد گذاشتیم تو همون مثلا ماکرو فر
چند روز بعد
سمیه :عزیزم شام پیتزا می خوری برات درست کنم![]()
آره مگه بلدی![]()
اره الان برات درست می کنم![]()
یه کی دو ساعت بعد
حببببببببببببببببییییییییییییییببببببببببببببببب زود باش بیا این جا ![]()
چی شده ![]()
هیچی فکر کنم تموم طلا ها با سکه ها آب شدن![]()
وای ی ی ی ی من از دست تو چی کار کنم![]()
بعداز خاموش کردن فر .
دیگه لازم نیست برا من پیتزا درست کنی![]()
--------------------------------------------------------
سمیه :الو سلام حبیب خوبی
حبیب( تو ماموریت): سلام خوبم تو چطوری
منم خوبم فقط یه خورده ترسیدم![]()
چرا![]()
آخه یه کم وضع آشپزخونه بهم ریخته![]()
چی شده![]()
هیچی یه سوسکه داشت با پاهای زشتش تو آشپزخونمون راه میرفت
منم دویدم رفتم سوسک کشو آوردم دنبالش زدم تا بمیره
اونم فرار کرد منم همینطوری میز دم که شاید بی هوش بشه که سوسک رفت تو آبگرمکن
خوب منم همینطوری زدم یهو دیدم آبگرمکن منفجر شد![]()
چی ، چی شد؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
نگران نباش سوسک هم با آبگرمکن منفجر شد![]()
سمیه مگه اینکه دستم بهت نرسه![]()
------------------------------------------------------------------
صبح
سمیه:زود باش دیگه اصلا تو هر وقت می خوای بیای خونه مامانم این قدر طول می دی
بابا صبر کن من یه نگاه به خونه بکنم ببینم چیزی جا نزاشتیم بعد بیام
نخیر نمی خواد تو برو ماشینو روشن کن من نگاه می کنم
باشه
شب
دو تایی تو پاگرد طبقه سوم استراحت می کنیم بعد در آپارتمانمونو باز می کنیم
![]()
![]()
همجا رو آب برداشته شیر آب ظرف شوی هم باز آب تا اطاق خوابها هم رسیده بود
حبیب:
سمیییییییه![]()
من:آب روشنایه![]()
-----------------------------------------------------
ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب
من هفت تا پا دشاه رو دارم خواب می بینم
حبیب: پاشو
زود باش گفتم پاشو
چی شده ولم کن فردا باید ساعت ۴ برم سر کار
همین الان پاشو
من چشمامو باز کردم چی شده؟؟؟؟؟!!!!![]()
چرا سر مسواک من خیسه؟؟؟
هااااااان ن ن
نمی دونم
نمی دونی یا با مسواک من مسواک کردی
آخه من از دست تو چی کار کنم![]()
آخه حبیب من چی کار کنم یادم رفته بود مسواکم چه رنگیه به نظر آبی بود منم اون آبیه رو زدم
بسسسسسسسسسسسسسسسه حالم داره بهم می خوره خوب شد حالا من فهمیدم خیسه من نزدم![]()
نه الان چند روزه که دارم اون ابیه رو میزنم![]()
فردا شب دیدم دو تا مسواک نو خریده و رو مسواکام اسم خودشو با ماژیک نوشته![]()
-------------------------------------
ساعت دو یا سه تو گرمای مرداد از سر کارمی رسم خونه از سوپری سر کوچه یه دلستر خنک می گیرم تا میرسم تو خونه اول تموم لباسامو در می یارم می اندازم تو ماشین بعد یه لیوان یخ درست میکنم دلسترو نوش جان می کنم ماشین لباسشویو روشن می کنم می پرم تو حموم
بعد ازیه حموم خنک می خوابم...
ساعت ۵
حبیب می اد خونه یه استراحت و میگه بریم خونه مامانت ![]()
من باشه مانتوم می پوشم بعدم کیفم بر می داره اما هر چی می گردم موبایلم نیست از تلفون خونه شمارمو می گیرم می گه خاموشه![]()
حبیب نمی دونم موبایلم کجاست![]()
باز تو وسایلتو گم کردی اداره جا نزاشتی
نه مطمئنم![]()
شروع به گشتن تو خونه می کنه
و و واااااا ی ی ی ی ![]()
چی شده چه دسته گلی آب دادی![]()
هیچی انداختمش تو ماشین رختشویی![]()
چی موبایل نوتو انداختی تو ماشین رختشویی آخه چرا![]()
![]()
--------------خوب بسته بیشتر از این خودمو لو نمی دم
فکر نکنین که من خدایی ناکرده اشتباهامو قبول می کنم
نه اصلا تو هیچکدوم این اتفاقا منکه مقصر نیستم. به نظر شما این طور نیست![]()
![]()
خوب مارفتیم که بریم تبریز دیدن فامیل شوهر![]()

افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم
کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت
درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم
ابری رسید و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آ‚د و ما را در نیایش فرو دید
لرزان گریستیم خندان گریستیم
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
سیاهی رفت سر به آبی آسمان سودیم در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست وما ما شدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه بهم تر تنهاتر
از ستیغ جداشدیم
من به خک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی
سهراب





