ساعت هشت و نیم شب دوشنبه شیفت داشتم تو اداره نشسته بودم و لحظه شماری می کردم که ساعت نهم و نیم بشه و من برم خونه مامانم که یکی از همکارهای آقا بهم گفت اگه ماشین داری برو نمون من تا نهم ونیم هستم منم که از هفت صبح شیفت اومده بودم و انرژیم تموم شده بود از خدا خواسته گفتم ماشین که ندارم ولی با آزانس می رم ساعت یه ربع مونده به نه از اداره اومدم بیرون و به اژانس زنگ زدم اونام طبق معمول برا مسیر من آژانس نداشتن و یه یک ساعت دیگه ماشین داشتن تصمیم گرفتم خودم برم .با ماشین خطی رفتم ونک و با خطی رفتم رسالت. درد سرتون ندم ساعت نه و بیست دقیقه رسیدم رسالت اما.........
اونجا سوار تاکسی خطی پیروزی شدم که ترافیک.......
ساعت یازده شب بود که تو ترافیک کوچه پس کوچه های سی متری نیرو هوایی دود می خوردم وبه خودم بد وبیراه می گفتم .
رسیدم سر پیروزی دیدم راننده می خواد بره اتوبان افسریه که این طوری من باید ۱۰ دقیقه پیاده روی می کردم تا می رسیدم به جایی که ماشین خور باشه که ترجیح دادم بیام تو اتوبان پیاده شم (اتوبان پشت کوچه مامان هست و ۲ دقیقه با خونه اونها فاصله نداره)
سرعت ماشین تو اتوبان بالا بود راننده هم که ترافیکی جلو نمی دید ذوق کرده بود و با سرعت هرچه تمام تر گاز می داد
آقا من پیاده می شم
ماشین با صدای قیژی وایساد پیاده شدم اما ..... این جا کجاست خدایا من کجام پس کوچه مامان اینها کجاست ؟؟؟؟؟/
شروع کردم به پایین رفتن رسیدم به فضای سبز جرات نکردم برم برگشتم به سمت بالا . ا اینجا کجاست پس چرا شبیه محله ما نیست دوباره برگشتم پایین تا سایه درختها رو دیدم پشیمون شدم برگشتم بالا
اگه کسی صدای منو می تونست تو صدای ماشین ها بشنوه می فهمید که چطوری دارم با صدا بلند گریه می کنم
حبیب هم که همیشه ثانیه یه بار زنگ میزد قهر کرده بود که چرا خودم اومدم و منتظر سرویس نشدم
شماره مامانو گرفتم . داشتم از ترس سکته می کردم ساعت یازده و نیم شب بود و من هنوز تو خیابون دارم امر مهم متر کردنو بجا میارم و هی میرم بالا میام پایین . بابام گوشیو برداشت تا دید منم گفت هر جا هستی وایسا من الان میام دنبالت اما اونم موبایلشو یادش رفت برداره این شد که بازم من می رفتم بالا و پایین و بابامو پیدا نمی کردم حالا مامانم موبایل بابامو برداشت اول اومد بابا مو پیدا کرد بعدم منو و معلوم شد که من دو تا کوچه پایین تر از کوچه مامان پیاده شدم و گم کردم
صورتم خیس بود چشمام قرمز شده بود و مدام به خودم..... می دادم
بابام هم برا اینکه حال من یه کم بهتر شه مدام مسخره ام می کرد که ۲۰ سال اینجا زندگی کردی و هنوز بلد نیستی . عین بچه ها گم می شی .........![]()
پ.ن
مریم جان به همون آدرسی که گفتی سر می زنم اما جایی برا نوشتن کامنت نیست اگه ممکنه آدرس میلتو بذار یا یه جایی بهم بگو بتونم برات یه پیغام خصوصی بزارم اخه کارت دارم

فکر می کنم اگه برم یه سر به مامان بزنم حالم بهتر می شه اما وقتی پام به اونجا می رسه بازم ولم نمی کنه سعی می کنم تموم حرکت های مادرم و پدرمو تو ذهنم ثبت کنم که اگه زمانی نباشن بتونم به تصویر بکشم .
سعی می کنم با فامیل یا دوستان باشم اما اصلا حوصله گفتن و خندیدن باهاشونو ندارم و تو جمعشون ساکت می شینم
خدایا چرا این طوری شدم؟کی می خوام همون سمیه قبلی با کلی انرژی بشم حالا دیگه این خودمم که کم آوردم .سعی می کنم جلوی حبیب چیزی نشون ندم و ادای آدمهای پر انرژیو نشون بدم . اما تا حالا یاد نگرفتم نقش بازی کنم ........
دیگه مدتهاست که صدای موسیقی شادیو نمی شنوم . یه سی دی دارم که همش نی هست مدام اونو گوش می دم وقتی جلوی پنجرمون می شینم که شاید صدای موسیقی شادیو از آسمون بشنوم (مثل قدیما ) هیچی نمی شنوم فقط سکوت.سکوت. سکوت
وقتی تو خیابون قدم می زنم و به مردم نگاه می کنم پیش خودم می گم مگه آخرش مرگ نیست پس چرا این همه تلاش .یا بادیدن آدمها پیر تموم وجودم می لرزه از این که روزی نا توان بشم بدم می یاد دوست دارم خدا بهم لطف کنه و تا وقتی سالم هستم زنده بمونم و زندگی کنم
و همش پرسش و نگرانی
این حس و حال من تو این چند ماه اخیر هست .
پ.ن
مریم جان اگه ممکنه آدرس وبلاگتو برام بذار متنظرم
پ.ن
مریم جان به همون آدرسی که گفتی سر می زنم اما جایی برا نوشتن کامنت نیست اگه ممکنه آدرس میلتو بذار یا یه جایی بهم بگو بتونم برات یه پیغام خصوصی بزارم اخه کارت دارم






