آینـــــــــه من

زندگی تجربه شب پره در تاریکی است

بیچاره پاییز، دستش نمک ندارد! این همه باران به آدم ها می بخشد، اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او می زنند. خودمانیم تقصیر خودش است. بلد نیست مثل بهار خودگیر باشد تا شب عیدی زیرلفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد... سیاست تابستان هم ندارد که در ظاهر با آدمها گرم و صمیمی باشد، ولی از پشت خنجری سوزناک بزند. بیچاره... بخت و اقبال زمستان هم نصیبش نشده، که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد. او پاییز است، رو راست و بخشنده... ساده دل فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای آدمها بریزد؛ روزی... جایی، لحظه ای از خوبی هایش یاد می کنند. خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمی گذارند. عادت آدمها همین است!!! یکی به این پاییز بگوید؛ آدمها یادشان می رود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای، دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی برگهایت می گذارند و می گذرند. تنها یادگاری که برایت میماند، صدای خش خش برگ های تو بعد از رفتن آنهاست. آن وقت تو می مانی با تنی عریان، تنها به رفتنشان نگاه میکنی. خستگی عاشقی در تنت میماند...
نوشته شده در شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ساعت 7:1 توسط سمیه| |

Design By : Night Melody