آینـــــــــه من
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است
گاهى در ميان جمعى از عزيزانت هستى و تنهايى خفه ات مى كند. گاهى همه چيز دارى و هيچ چيز ندارى. گاهى خوشبخت ترين آدم روى زمينى و در عين حال بدبخت ترينى. آنهم تنها براى اينكه يك نفر را ندارى. يك نفر كه همدلت باشد همراهت باشى هم سايه ات باشد. اصلاً همسايه يعنى چه؟ تا حالا با كسى همسايه شده اى؟ اين كه با او راه بروى و سايه هاتان گم شود در هم؟ گاهى در مجتمعى پر طول و تفصيل زندگى مى كنى و همسايه هم ندارى. گاهى انگار هيچكس را ندارى و دلت ميخواد لااقل، دست كم توى جمع نباشى تا بتوانى زار بزنى. گريه كنى. خودت را خالى كنى. بلند بلند با اويى كه نيست حرف بزنى. درد دل كنى. گاهى هيچ كس نمى فهمد چه مى گويى .... در حاليكه قلب زخمى تو ديگر جايى براى زخم ندارد. مرهمى شايد. سكوتى. خلوتى. اشكى. آهى. چند وقت است تنها نبوده ام؟ لعنت به اين كرونا. دلم براى يك كافه رفتن تنهايى، پياده روى طولانى تنهايى، ، زل زدن به آسمان تنهايى تنگ شده تا ديگر اينقدر تنها نباشم. دلم بوىرنگ و روغن ميخواهد. بوى كاغذ مي خواهد. صداى قژقژ روى ورق ميخواهد. موسيقى سنتی ميخواهد. احساس تنهايى مى كنم. زيادى در جمعم و تنهايى دارد خفه ام مى كند. نه پيامى نه موسيقى اى نه خلوتى. اينهمه با ديگران بودن دارد جهنمى ام مى كند. يكى به من يك پيام درست و حسابى دهد.
این نوشته با کمی تغییرات از اینستاگرام دوستم نوشته شده
| Design By : Night Melody |
